من از قسمت گريزانم من از باور چه مي دانم ؟؟ خودم هستم ولي بي خود گريزانم چه مي دانم؟ نمي دانم كه مي دانم دليل پافشاري را چه از جانم تو مي خواهي ؟؟ دليل جان فشاني را ؟؟ دليل له شدن در اوج تنهايي ؟؟ دليل رفتن و پشت سرت رو ، خط كشيدن را ؟؟ دگر من هيچكس هستم كه ديگر ناگزير هستم شوم فاني ، شوم جاني شوم يك روز باراني جدا از آدم و عالم منم خود خوي تنهايي كسي را جز تو در يادم نمي آرم نمي آيد كسي در ياد ناداني مگر يك روح آرامي كه در اوج تنفر ميفشارد روح و جانم را چرا نفرت ؟؟ مگر با تو چه كردم من ؟؟ مگر جز نازنينم من كلامي بد روا كردم ؟؟ مگر گفتم بيا و من جفا كردم ؟؟ تمام اشتباهم رد شدن از حد اولي بود گذشتن از كلام آن رند سخن شيرين مگو با مدعي اسرار عشق و مستي را ****************************************************** خورشید اگر نبود ماه نیز خاموش می شد . .. . بالاخره روزی ماه به آرزوی دیرینه خویش خواهد رسید بالاخره آغوش سرد و خالی ماه پر از حرارت عشق خواهد شد هستی هر عاشق از وجود معشوق است . .... شنیدم ماه را که می گفت: هر چند اگر سردم ولی با اندک نورم دنیا را در شب خیره کردم .. .. و مرداب نیز بی تحرک جلوه ی حقیقی عشق را در شب و روز در وجود خود حس می کند ... .. .
+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 11:16 قبل از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |