و روح من كه از تن رهايي يافته و سري به اصل خویش مي زند . . . . و رنگ شب هر چند كه تلخ اما شيرين است . . . . و ستاره ها كه سوراخ هاي گنبد آسمانند كه بالاخره نمايان مي شوند . . . . و صداي زوزه گرگ هر چند كه دور ولي نزديك به گوش مي رسد . . . . و هياهوي باد كه بر هراس شب ميافزايد . . . . و بوف همچنان كوركورانه بدنبال توهمات شوم مي گردد . . . . و من كه تنها ، بي روح سرگردان در ميان هياهوي تلخ وشيرين روزگار در پي آرامشم . . . . . . . . و تو كه همان ماه هستي كه گاه به گاه رخ مي نمايي و هيچ وقت تكراري نمي شوي . . . .
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 2:44 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |