دیگر نمی توانم غبار غم را از چهره ی ماتم زده ی زندگیم پاک کنم او به
من خو کرده و من به اوعادت .
من زاده ی غم هستم و غم زاده ی من ، من محو غم و غم غرق در من است ،
من غم هستم و غم من .
هر کس که اتاقم را می بیند گمان می برد که دیر زمانی کسی در اینجا زندگی
می کرده ، کسی یا بی کسی ؟؟!!
من و همزادم غم درون قفسی به نام دنیا به دنیا آمدیم و در دم محکوم به
زندگی با هم شدیم ، ماحصل این زندگی چیزی نبود بجز تنهایی .
آه ه ه ه ه ه تنــــــــــــــــــــــــــــــــهایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی . . . . .
ای تنهایی به ناچار دوستت دارم چون ، چون تو . . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |