شب بود آه پشت درد بود
دنیا سراسردر آغوش غم بود ساكت و گوشه گير و تنها نگاههاي خيره خيره تنهايي در وجود عاشق چنان بود كه در فراق معشوق مي گداخت و مي شكست آنچنان كه بغض در گذرگاه پر پيچ و خم دم ، باز دم را خفه كرد . زندانيه قلب من بر ديوار نمناك ازعشقه سلولت بكوب كه بي ياد تو جريان هستي من ساقط خواهد شد ، اين تو هستي كه جريان به تنگ آمده و آماده ي شكستن را به جرياني ملايم و زندگي بخش تبديل مي كني ، برايم اكسيژني از عشق بياور كه سلول هاي وجود خالي از عشقم رو به مرگ است . براي فرار از تنهايي به كجا مي توان پناه برد ؟!
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 4:29 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |