با تو هستم ای زندگی . . .
نمی دونم چی از جونم می خوای ؟؟ تو که خوب منو میشناسی اصلا چیزی
واسه از دست دادن نداشتم و ندارم . خداییش بی خیال من یکی شو . . .
خیلی دلم می خواست از احساسات درونی آدمای دیگه خبر داشتم تا ببینم
اونا هم مثل من هستن یا نه ؟؟؟ حداقل اینجوری می تونستم یه خورده
به خودم امیدوار بشم .
هر مسئله ای که در نظر بگیری من توش شکست خوردم ، تمام سالهای
عمرم سالهای سوخته تلقی شد ، نمی دونم واسه چی نمیشه ؟؟
من که دارم تلاش خودمو می کنم !!
نمی دونم چه حکمتی داره ؟؟ شاید خدا هم متوجه شده که بی جنبه هستم ؟؟!!
ولی من که همیشه سعی کردم آدم خوبی باشم ، کاش ، اش کاش چیزی
به نام دوست داشتن وجود نداشت .
کاش به همینی که هستم قانع بودم . . . .
کاش یه ریتم کوچکی از آهنگ بودم که بدون هیچ اختیاری مداوم تکرار
می شدم ، البته الانشم هیچ فرقی نمی کنه دارم هر روز تکرار میشم .
عمری که به آرزو گذرد که عمر نیست ، کی گفته که آرزو بر جوانان
عیب نیست ؟؟!! اصلا عیبی بزرگتر از آرزو وجود داره ؟؟
یه روزی از همین روزا تکرارِ ، تکرار و به پایان می رسونم . . . .
چند روزیه که حس غریبی دارم فکر می کنم دیگه رفتنیم ولی نمی دونم کجا ؟؟!!
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |