نمی دانم فلسفه زندگی چیست ؟ چرا باید بفهمم ؟ به چه خاطرباید برای زنده ماندن
تلاش کنم ؟ در پی چه هستم ؟ به چه جرمی محکوم به زندگی شدم ؟ همیشه فکر می کنم چرا من نباید یک درخت باشم ؟ به عالمی گفتم کاش من یک درخت بودم که مجبور نبودم برای بقا و ادامه زندگی ای که اصلا دلیلش را نمی دانم شب و روز در فکر دوختن کلاهی برای همنوعانم باشم . وی در جواب گفت : مگر تو از درد دل درخت با خبری ؟؟!! با خود اندیشیدم : مگه درخت هم دل داره ؟؟ مگه اونم واسه یه لقمه نون مجبور میشه پا رو وجدانش بذاره ؟؟می دونی خلاف سنگینه یه درخت چیه ؟ همونیه که تو کتابها خوندیم ، اینه که : در مسیر خطوط سیم برق و شکستن درخت و از این جور حرفا . . . او گفت یک درخت اختیاری از خویش ندارد هیزم شکن براحتی کمرش را میشکند و به آتش می افکند ، سعادت آدم بودن نصیبه تو شده و . . . سعادت آدم شدن یا تحمیل به دوش کشیدنه نام آدمیت ؟؟!! من چه آدمی هستم که صبح تا شب میدوم واسه هیچی ، اگه پاش بیفته سر خودمو هم کلاه میذارم ، شب که میام خونه . . . " با ذهنی پر از افکاره متلاشی شده ی بی سر و سامان ، با روانی لبریز از جنون زندگی ، سر بر بالینی می گذارم که غرق در آرزوی آرامش است ، در انتهای بیداری اجباری که ابتدای خواب دلخواه است ، اگر و آن هم اگر به آرامشی نه چندان پایدار دست یابم آرزو کنم آیا امکان دارد که این آرامش وجودم را فرا گیرد و جاودانه شود ؟؟!! آیا ممکن می شود که دگر پا نشوم برای رسیدن به هیچ و پوچ من راهی نشوم ؟؟ میدانم ، تو در این اندیشه ای که از سر جنون این چنین می گویم ، آری من قمار زندگی را به متاع ناچیزش باختم من بازی شروع نشده ی روزگار را واگذار کردم . زندگی جز تحیر و سرگردانی برای من چیزی نداشت ؟؟ من نتوانستم به راز معمای زندگی پی ببرم !! بدین دلیل سخت در پی مرگم . . . گویند که با مرگ می توان کلید سوالات مبهم و نامفهموم زندگی را بدست آورد . آیا این چنین است ؟؟!! نکند با مرگ غرق در ابهامه ابهام شوم ؟؟ نکند راز و معما کشک است ؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |