تبليغاتX
" کبوتر با کبوتر ، باز تنهاســــت " - ؟؟؟؟

" کبوتر با کبوتر ، باز تنهاســــت "

نوشته های یک روح بر دیوار زندان جسم . . . .

نمی دانم فلسفه زندگی چیست ؟ چرا باید بفهمم ؟ به چه خاطرباید برای زنده ماندن

 تلاش کنم ؟ در پی چه هستم ؟ به چه جرمی محکوم به زندگی شدم ؟

 همیشه فکر می کنم چرا من نباید یک درخت باشم ؟

 به عالمی گفتم کاش من یک درخت بودم که مجبور نبودم برای بقا و ادامه

زندگی ای که اصلا دلیلش را نمی دانم شب و روز در فکر دوختن کلاهی برای

 همنوعانم باشم .

 وی در جواب گفت :  مگر تو از درد دل درخت با خبری ؟؟!!

 با خود اندیشیدم :

 مگه درخت هم دل داره ؟؟ مگه اونم واسه یه لقمه نون مجبور میشه پا رو

 وجدانش بذاره ؟؟می دونی خلاف سنگینه یه درخت چیه ؟ همونیه که تو

 کتابها خوندیم ، اینه که :

در مسیر خطوط سیم برق و شکستن درخت و از این جور حرفا . . .

او گفت یک درخت اختیاری از خویش ندارد هیزم شکن براحتی کمرش را

 میشکند و به آتش می افکند ، سعادت آدم بودن نصیبه تو شده و . . .

 سعادت آدم شدن یا تحمیل به دوش کشیدنه نام آدمیت ؟؟!!

من چه آدمی هستم که صبح تا شب میدوم واسه هیچی ، اگه پاش بیفته

سر خودمو هم کلاه میذارم ، شب که میام خونه . . .

"  با ذهنی پر از افکاره متلاشی شده ی بی سر و سامان ، با روانی لبریز

از جنون زندگی ، سر بر بالینی می گذارم که غرق در آرزوی آرامش است ، در

انتهای بیداری اجباری که ابتدای خواب دلخواه است ، اگر و آن هم اگر به

 آرامشی نه چندان پایدار دست یابم آرزو کنم آیا امکان دارد که این آرامش

 وجودم را فرا گیرد و جاودانه شود ؟؟!! آیا ممکن می شود که دگر پا نشوم

 برای رسیدن به هیچ و پوچ من راهی نشوم ؟؟

 میدانم ، تو در این اندیشه ای که از سر جنون این چنین می گویم ، آری

 من قمار زندگی را به متاع ناچیزش باختم من بازی شروع نشده ی

روزگار را واگذار کردم .

زندگی جز تحیر و سرگردانی برای من چیزی نداشت ؟؟ من نتوانستم به راز

 معمای زندگی پی ببرم !! بدین دلیل سخت در پی مرگم . . .

گویند که با مرگ می توان کلید سوالات مبهم و نامفهموم زندگی را بدست آورد .

آیا این چنین است ؟؟!!

نکند با مرگ غرق در ابهامه ابهام شوم ؟؟ نکند راز و معما کشک است ؟؟

     

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |


html>