تنها شدم تنهاي تنها حتي تنها تر از خدا ،هر چند جلوي چشمانم نبودي ولي ترانه ي بودن را درون گوشم زمزمه كردي ، نمي خواي بگي كه دورغ بود ؟؟!! در بستر مرگ و فنا شدن از فاني بودم ، آتش درونم رو به خاموشي بود ، عصر يخبندان وجودم رو به آغاز ، تو بر وجودم آتش زدي ، شعله ور شدم همچنان مي سوزم . .. . گفتم براي هميشه در كنارم بمان اي دليل زندگي ، گفتي نه هزاران نفر را بايد شعله ور ساخت . .. . يه روز بهت گفتم همه ميگن نرو ولي من نمي گم ، فقط اينو ازت ميخوام اگه يه روز خواستي بري بي خبر نرو ولي تو بي خبر رفتي چون نقطه ضعفم و پيدا كرده بودي . . ... مثل شمع سوختم ، آب نشدم شدم خاكستر . . .. . من يك دروغ بودم تو يك رويا. . ... اعتراف : خواستم نتوانستم ، چون ترسو بودم . .. . .
+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |