تبليغاتX
" کبوتر با کبوتر ، باز تنهاســــت "

" کبوتر با کبوتر ، باز تنهاســــت "

نوشته های یک روح بر دیوار زندان جسم . . . .

تو پالتوي خود را بر روي دوش من انداختي با تصور اينكه من از سردي هوا

 زانوهايم را در بغل گرفته ام ، در صورتي كه من از سردي روزگار دلسرد بودم

  پس پالتوي عشقت را بر روي شانه هاي قوز كرده ي دلم بيانداز كه از سرماي

 بي تو بودن  لرزانم . . . .

 

من كور نبودم اگر چشمانم را بر روي همه چيز بسته مي ديدي اين تو بودي

 كه محيط ديد مرا به خود محدود و محصور كردي ، آنقدر كه خود را هم ديگر نديدم . . . .

 

و وسعت ذهنم به گستره ي سرزمين بادهاست ، افكار من جسته و گريخته بر ذهنم مي رسد

 هر چند كه تكه پاره هاي گذشت زمان است و دریغ از پاره پاره هاي

 كاغدي براي نگارش اين سالها  . . . .

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 6:12 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |


من از قسمت گريزانم

من از باور چه مي دانم ؟؟

خودم هستم ولي بي خود گريزانم

چه مي دانم؟ نمي دانم كه مي دانم

دليل پافشاري را

چه از جانم تو مي خواهي ؟؟

دليل جان فشاني را ؟؟

دليل له شدن در اوج تنهايي ؟؟

دليل رفتن و پشت سرت رو ، خط كشيدن را ؟؟

دگر من هيچكس هستم

كه ديگر ناگزير هستم

شوم فاني ، شوم جاني

شوم يك روز باراني

جدا از آدم و عالم

منم خود خوي تنهايي

كسي را جز تو در يادم نمي آرم

نمي آيد كسي در ياد ناداني

مگر يك روح آرامي

كه در اوج تنفر ميفشارد روح و جانم را

چرا نفرت ؟؟

مگر با تو چه كردم من ؟؟

مگر جز نازنينم من كلامي بد روا كردم ؟؟

مگر گفتم بيا و من جفا كردم ؟؟

تمام اشتباهم رد شدن از حد اولي بود

 گذشتن از كلام آن رند سخن شيرين

مگو با مدعي اسرار عشق و مستي را

******************************************************

خورشید اگر نبود ماه نیز خاموش می شد . .. .

بالاخره روزی ماه به آرزوی دیرینه خویش خواهد رسید بالاخره آغوش سرد و خالی

ماه پر از حرارت عشق خواهد شد هستی هر عاشق از وجود معشوق است . ....

شنیدم ماه را که می گفت: هر چند اگر سردم ولی با اندک نورم دنیا را در شب خیره کردم .. ..

و مرداب نیز بی تحرک جلوه ی حقیقی عشق را در شب و روز در وجود خود حس می کند ... .. . 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 11:16 قبل از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |


زندگي سر گيجه حاصل از گردش زمين است ، حال مي فهمم كه چرا نمي فهمم . . ..

معناي سر و اسرار زندگي را ؟؟ با وجود اين سر گيجه ي بي انتها و پايان نا پذير ،

 كه اگر مي فهميدم با قسمت نمي جنگيدم هر چند كه از همان ابتدا نتيجه اش مشخص است  .

بر خلاف گردش زمين مي گردم  به اميد خلاصي از اين سر گيجه ، غافل از اينكه

 دو قطب مخالف مجذوب يكديگرند ، و آسمان به حال من مي گريد و ميداند كه باز

 مي گردم ولي ايندفعه بدنبال دليل گريه آسمان  .

و براي خلاصي از اين سر گيجه بايستي با سرعتي بيش از سرعت گردش

 زمين البته در همان راستا چرخيد تا زمين دچار سر گيجه شده و سر و اسرار

 را در درون آدمي جستجو كند  .

گرفتي چي گفتم ؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 0:28 قبل از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |


html>