تمام هفته دلتنگم دعا مي بارد از دستم تمام هفته بي تابم به روز جمعه دل بستم دعاي ندبه مي خوانم ، قنوت شكوه مي بندم به اميدي كه برگردي ، ميان گريه مي خندم نسيم دل پريشاني هواي ديده باراني تو اين آشفتگي ها را نگارا خوب مي داني منور كن وجودم را تمام تار و پودم را بگير از من به لبخندي همه بود و نبودم را تو را من از صميم دل هميشه آرزو كردم نماز انتظارت را بخون دل وضو كردم گل نرگس تو مي آيي اگر چه دير اما زود گره بستم نگاهم را به آن آدينه موعود
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 2:31 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
- تاريخ انقضاي زندگي نزديك است - دلم هواي مرگ كرده - به انتهاي كوچه بن بست زندگي رسيدم - در مسير چيزي به جز تنهايي نديدم - چون تمام مسير را دويدم - گذشتم ، شکستم ، بريدم
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 10:51 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
دیگر نمی توانم غبار غم را از چهره ی ماتم زده ی زندگیم پاک کنم او به
من خو کرده و من به اوعادت .
من زاده ی غم هستم و غم زاده ی من ، من محو غم و غم غرق در من است ،
من غم هستم و غم من .
هر کس که اتاقم را می بیند گمان می برد که دیر زمانی کسی در اینجا زندگی
می کرده ، کسی یا بی کسی ؟؟!!
من و همزادم غم درون قفسی به نام دنیا به دنیا آمدیم و در دم محکوم به
زندگی با هم شدیم ، ماحصل این زندگی چیزی نبود بجز تنهایی .
آه ه ه ه ه ه تنــــــــــــــــــــــــــــــــهایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی . . . . .
ای تنهایی به ناچار دوستت دارم چون ، چون تو . . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
شب بود آه پشت درد بود
دنیا سراسردر آغوش غم بود ساكت و گوشه گير و تنها نگاههاي خيره خيره تنهايي در وجود عاشق چنان بود كه در فراق معشوق مي گداخت و مي شكست آنچنان كه بغض در گذرگاه پر پيچ و خم دم ، باز دم را خفه كرد . زندانيه قلب من بر ديوار نمناك ازعشقه سلولت بكوب كه بي ياد تو جريان هستي من ساقط خواهد شد ، اين تو هستي كه جريان به تنگ آمده و آماده ي شكستن را به جرياني ملايم و زندگي بخش تبديل مي كني ، برايم اكسيژني از عشق بياور كه سلول هاي وجود خالي از عشقم رو به مرگ است . براي فرار از تنهايي به كجا مي توان پناه برد ؟!
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 4:29 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
آره یا نه ؟؟!!
من خود م ه هستم من ابرم من پاییزم من انتهای مردابم مجنون چه شد ؟ لیلی کجا رفت ؟ باز قصه تلخ نبودن تکرار می شود باز تکرار تکرار اجبار می شود . . . .
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 1:24 قبل از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |