تبليغاتX
" کبوتر با کبوتر ، باز تنهاســــت "

" کبوتر با کبوتر ، باز تنهاســــت "

نوشته های یک روح بر دیوار زندان جسم . . . .

با تو هستم ای زندگی . . .

نمی دونم چی از جونم می خوای ؟؟ تو که خوب منو میشناسی اصلا چیزی

واسه از دست دادن نداشتم و ندارم . خداییش بی خیال من یکی شو . . .

خیلی دلم می خواست از احساسات درونی آدمای دیگه خبر داشتم تا ببینم

 اونا هم مثل من هستن یا نه ؟؟؟ حداقل اینجوری می تونستم یه خورده

 به خودم امیدوار بشم .

هر مسئله ای که در نظر بگیری من توش شکست خوردم ، تمام سالهای

 عمرم سالهای سوخته تلقی شد ، نمی دونم واسه چی نمیشه ؟؟

 من که دارم تلاش خودمو می کنم !!

نمی دونم چه حکمتی داره ؟؟ شاید خدا هم متوجه شده که بی جنبه هستم ؟؟!!

ولی من که همیشه سعی کردم آدم خوبی باشم ، کاش ، اش کاش چیزی

به نام دوست داشتن وجود نداشت .

کاش به همینی که هستم قانع بودم . . . .

کاش یه ریتم کوچکی از آهنگ بودم که بدون هیچ اختیاری مداوم تکرار

 می شدم ، البته الانشم هیچ فرقی نمی کنه دارم هر روز تکرار میشم  .

عمری که به آرزو گذرد که عمر نیست ، کی گفته که آرزو بر جوانان

عیب نیست ؟؟!! اصلا عیبی بزرگتر از آرزو وجود داره ؟؟

یه روزی از همین روزا تکرارِ ، تکرار و به پایان می رسونم . . . .

چند روزیه که حس غریبی دارم فکر می کنم دیگه رفتنیم ولی نمی دونم کجا ؟؟!!

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |


نمی دانم فلسفه زندگی چیست ؟ چرا باید بفهمم ؟ به چه خاطرباید برای زنده ماندن

 تلاش کنم ؟ در پی چه هستم ؟ به چه جرمی محکوم به زندگی شدم ؟

 همیشه فکر می کنم چرا من نباید یک درخت باشم ؟

 به عالمی گفتم کاش من یک درخت بودم که مجبور نبودم برای بقا و ادامه

زندگی ای که اصلا دلیلش را نمی دانم شب و روز در فکر دوختن کلاهی برای

 همنوعانم باشم .

 وی در جواب گفت :  مگر تو از درد دل درخت با خبری ؟؟!!

 با خود اندیشیدم :

 مگه درخت هم دل داره ؟؟ مگه اونم واسه یه لقمه نون مجبور میشه پا رو

 وجدانش بذاره ؟؟می دونی خلاف سنگینه یه درخت چیه ؟ همونیه که تو

 کتابها خوندیم ، اینه که :

در مسیر خطوط سیم برق و شکستن درخت و از این جور حرفا . . .

او گفت یک درخت اختیاری از خویش ندارد هیزم شکن براحتی کمرش را

 میشکند و به آتش می افکند ، سعادت آدم بودن نصیبه تو شده و . . .

 سعادت آدم شدن یا تحمیل به دوش کشیدنه نام آدمیت ؟؟!!

من چه آدمی هستم که صبح تا شب میدوم واسه هیچی ، اگه پاش بیفته

سر خودمو هم کلاه میذارم ، شب که میام خونه . . .

"  با ذهنی پر از افکاره متلاشی شده ی بی سر و سامان ، با روانی لبریز

از جنون زندگی ، سر بر بالینی می گذارم که غرق در آرزوی آرامش است ، در

انتهای بیداری اجباری که ابتدای خواب دلخواه است ، اگر و آن هم اگر به

 آرامشی نه چندان پایدار دست یابم آرزو کنم آیا امکان دارد که این آرامش

 وجودم را فرا گیرد و جاودانه شود ؟؟!! آیا ممکن می شود که دگر پا نشوم

 برای رسیدن به هیچ و پوچ من راهی نشوم ؟؟

 میدانم ، تو در این اندیشه ای که از سر جنون این چنین می گویم ، آری

 من قمار زندگی را به متاع ناچیزش باختم من بازی شروع نشده ی

روزگار را واگذار کردم .

زندگی جز تحیر و سرگردانی برای من چیزی نداشت ؟؟ من نتوانستم به راز

 معمای زندگی پی ببرم !! بدین دلیل سخت در پی مرگم . . .

گویند که با مرگ می توان کلید سوالات مبهم و نامفهموم زندگی را بدست آورد .

آیا این چنین است ؟؟!!

نکند با مرگ غرق در ابهامه ابهام شوم ؟؟ نکند راز و معما کشک است ؟؟

     

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |


html>