تبليغاتX
" کبوتر با کبوتر ، باز تنهاســــت "

" کبوتر با کبوتر ، باز تنهاســــت "

نوشته های یک روح بر دیوار زندان جسم . . . .

ما همیشه چوب اشتباهات دیگران را خوردیم از روز ازل که یک سیب سرخ (وشاید گندم)

 باعث رانده شدن انسان از اولی به سفلی شد ، تا کنون که . . . .

کمی که فکر می کنم نمی توان بر عدل خداوندی شک نمود پس بر گفتار خویش شک

 می برم و اصلاح می کنم که ما ذره ذره وجود آن آدمی هستیم که آن سیب سرخ را

 خورد و از آن لحظه تا کنون غصه خورد پس در نتیجه من خود باعث شدم که از عرش

 بر فرش رانده شوم . . . .

پس من هر شکستی که می خورم ریشه در افکار و رفتارم دارد در نتیجه من باید

 خودم را اصلاح کنم ، وبقیه انسانها نیز خودشان را واین یک قضیه ایدئالیسم هست

 که هیچگاه رخ نمود نمی کند پس باید سوخت و ساخت ، در صورتی که ما همیشه

 ساختیم و در انتها بر آتش کشیدیم . . . .      

+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |


ما تو رفاقت واسه هیچکی کم نذاشتیم و هیچکی هم تو نامردی واسه ما کم

نذاشت(این ما که میگم منظورم من و جسممه) میگن آدم از هر دستی بده از همون

 دست می گیره ولی ما از هر دستی دادیم از پا(تیپّا) پس گرفتیم ، زندگی من دیوار

مرگ بود ولی چه دیوار مرگی ؟ گردونه ای که من پای پیاده دورش سگ دو زدم وهیچکی

هم نفهمید . . . .

اشتباه من این بود که به رفیقم اعتماد داشتم ، من چشمامو بستمو به رفیقم گفتم

 تو چشم من شو اونم نامردی نکرد و یه راست منو انداخت تو چاه و رفت ، حالا تصور

کن یه آدم کور در اعماق یک چاه . . . .

اینو بدون که آدمی تنها به دنیا میاد ، تنها زندگی میکنه و تنها تر می میره آره آدم

از خدا هم تنها تره . اصلا می دونی آدم مخفف چیه ؟ آدم مخفف کلمه آه همدمِ . . . .

من تو دنیایی زندگی می کنم (به اصطلاح زندگی می کنم) که مردمش به خون

هم تشنه هستند ، مردم در ظاهر تو روبعنوان دوست و رفیق قبول دارن ولی در

اصل و در فکر در پی چاهی برای دفن این رفاقت می گردند . . . .

من در قفسی به نام دنیا زندگی می کنم که کلید رهایی از این قفس مرگ است ،

من مرگ را هر روز با چشمان خود می بینم وبرای رسیدن به این رهایی خود را به

در و دیوار قفس می کوبم اینقدر این کار را تکرار می کنم تا همرنگ او می شوم

ولی افسوس که او هزار رنگ عوض می کند . . . .

 

زندانی به نام زندگی ! کلیدی به نام مرگ ! دروغی به نام من

 

ولی اینو بدون اون روز که منو از قفس آزاد کردند کسی برای خالی بودن دستای

 من گریه نکرد ، کسی اصلا به روی خود هم نیاورد . . . .  

زندگی به وسعت غم غم انگیز است و به کوچکی خود کوچک ، افسوس که

 نمی توانم سنگینی افکارم را بر روی کاغذ آورم . . . .

 

 این قسمتی از افکار متلاشی شده من بود . . . .

+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 8:56 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |


html>