ما همیشه چوب اشتباهات دیگران را خوردیم از روز ازل که یک سیب سرخ (وشاید گندم)
باعث رانده شدن انسان از اولی به سفلی شد ، تا کنون که . . . . کمی که فکر می کنم نمی توان بر عدل خداوندی شک نمود پس بر گفتار خویش شک می برم و اصلاح می کنم که ما ذره ذره وجود آن آدمی هستیم که آن سیب سرخ را خورد و از آن لحظه تا کنون غصه خورد پس در نتیجه من خود باعث شدم که از عرش بر فرش رانده شوم . . . . پس من هر شکستی که می خورم ریشه در افکار و رفتارم دارد در نتیجه من باید خودم را اصلاح کنم ، وبقیه انسانها نیز خودشان را واین یک قضیه ایدئالیسم هست که هیچگاه رخ نمود نمی کند پس باید سوخت و ساخت ، در صورتی که ما همیشه ساختیم و در انتها بر آتش کشیدیم . . . .
+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
ما تو رفاقت واسه هیچکی کم نذاشتیم و هیچکی هم تو نامردی واسه ما کم
نذاشت(این ما که میگم منظورم من و جسممه) میگن آدم از هر دستی بده از همون
دست می گیره ولی ما از هر دستی دادیم از پا(تیپّا) پس گرفتیم ، زندگی من دیوار
مرگ بود ولی چه دیوار مرگی ؟ گردونه ای که من پای پیاده دورش سگ دو زدم وهیچکی
هم نفهمید . . . .
اشتباه من این بود که به رفیقم اعتماد داشتم ، من چشمامو بستمو به رفیقم گفتم
تو چشم من شو اونم نامردی نکرد و یه راست منو انداخت تو چاه و رفت ، حالا تصور
کن یه آدم کور در اعماق یک چاه . . . .
اینو بدون که آدمی تنها به دنیا میاد ، تنها زندگی میکنه و تنها تر می میره آره آدم
از خدا هم تنها تره . اصلا می دونی آدم مخفف چیه ؟ آدم مخفف کلمه آه همدمِ . . . .
من تو دنیایی زندگی می کنم (به اصطلاح زندگی می کنم) که مردمش به خون
هم تشنه هستند ، مردم در ظاهر تو روبعنوان دوست و رفیق قبول دارن ولی در
اصل و در فکر در پی چاهی برای دفن این رفاقت می گردند . . . .
من در قفسی به نام دنیا زندگی می کنم که کلید رهایی از این قفس مرگ است ،
من مرگ را هر روز با چشمان خود می بینم وبرای رسیدن به این رهایی خود را به
در و دیوار قفس می کوبم اینقدر این کار را تکرار می کنم تا همرنگ او می شوم
ولی افسوس که او هزار رنگ عوض می کند . . . .
زندانی به نام زندگی ! کلیدی به نام مرگ ! دروغی به نام من
ولی اینو بدون اون روز که منو از قفس آزاد کردند کسی برای خالی بودن دستای
من گریه نکرد ، کسی اصلا به روی خود هم نیاورد . . . .
زندگی به وسعت غم غم انگیز است و به کوچکی خود کوچک ، افسوس که
نمی توانم سنگینی افکارم را بر روی کاغذ آورم . . . .
این قسمتی از افکار متلاشی شده من بود . . . .
+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 8:56 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |