تبليغاتX
" کبوتر با کبوتر ، باز تنهاســــت "

" کبوتر با کبوتر ، باز تنهاســــت "

نوشته های یک روح بر دیوار زندان جسم . . . .

تمام دارایی من یک مرغ عشق است و یک دل بی عشق ، یک مرغ یکدل است و یک عشق بی

 عشق آری تمام دارایی من یک تن خسته هست و یک روح گمشده . . . .

 روح در اسارت بدن است و بدن در اختیار اوست ، او با اصالت است و بدن در اسارت اوست ،

 من در این میان کیم ؟ در اسارت دو دوست . . . .  

 بدن از آن خودم ولی روح از آن دیگریست ،روح در فکر فرار است در پی رخنه ای برای

 آزادیست دائم خود را مانند ماهی قرمز درون تنگ به در و دیوار بدن می کوبد ، او سالهاست

 که در فکر فرار است . . . .

 هر شب برای رهایی او دعا می کنم ولی باز از ترس از دست دادن او در زیر افکار پلید

خود پنهان شده و زانوان در سینه می کشم . . . .

 من در اتاقی تاریک زندگی می کنم تا چشمان روحم به روشنایی آشکار نشود و خیال آزادی

از سرش بیرون رود من برای جلوگیری از این کار روحم را به چهارچوب استخوانی بدنم بستم ،

چشمانش را با پارچه ای سیاه پوشاندم و بالاخره هر کاری که باعث گرفتاری او می شود را به کار

 گرفتم . . . .

  تقلای او برای آزادی عذابم می دهد . . . .

 گوشش را از ماندن پر کردم ولی دهانش پر از رفتن است ، در چشمانم زل زده   خون در

 چشمانش حلقه زده   از همه آدما دل زده   جسمم بر لبانش مهر سکوت زده ،  او بر تارک این

جسم اصرار دارد . . . .

 نه من برای رهایی او دعا نمی کنم بلکه من هر شب او را مانند معشوقه خویش در آغوش

می کشم و به خواب می روم و به خواب می روم . . . .

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 2:23 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |


 اقتضای سن و زندگیم رسیدن به سر حد جنون بود و تا آنجا که می شد متحمل شدم ،

 ولی من از درون پوسیدم روحم مرد من در این عرصه غم گم شدم.

زندگی مثل مرد میوه فروش هست هر روز اول وقت میوه های درون صندوق را

 تند تند تمیز کرده و بر روی هم می چیند و گاه گداری انگشت شستش درون میوه ای

 پوسیده فرو می رود او می داند که آن میوه فاسد شده و وجودش باعث فساد دیگران

 هست هر چند که موجب ضررش هست ولی با ناراحتی آن میوه را به کنار جوی

 پرت می کند خواه آن میوه هلو باشد و خواه سیب زمینی آری این زندگیست .

آری روح من هم پوسید ، مرد وموجب فساد می گردید پس با تمام نا باوری جای

 من هم کنار جوی هست آری کنار جوی.

حال من در کنار جویم ، امروز من اولین میوه پوسیده روزگار بودم ، از بالا دست

 صدایی می آید صدای خش خش برگهاست که همراه آب گل آلود می آید ، می آید

 تا مرا برد ولی ، نه آب هم برای من راهی نشده بلکه من در سر راه او قرار

گرفته ام . . . .

من معنای زندگی را درک نمی کنم . . . . .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 5:18 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |


 

سلام من صاحب جدید این وبم قراره تو این وب از خودم و فقط واسه خودم بنویسم و

به احترام صاحب قبلیش مطالب قبلیشو پاک ویا تغییری توش ایجاد نمی کنم و ضمنا

هیچ کسی حق خوندن مطالب وبلاگ شخصی منو نداره ، خوب پس از همین جا بی

 خیال شو و برو یه جا دیگه وبگردی کن حق نگهدارت .

من ياد گرفتم که:

 1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي کند .

 

2. با وقيح جدل نکنم چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روحم را تباه مي کند .

 

3. از حسود دوري کنم چون حتي اگر دنيا را هم به او تقديم کنم باز هم از من بيزار خواهد بود .

 

4. تنهايي را به بودن در جمعي که به آن تعلق ندارم ترجيح دهم .

 

 

" برای ارتیاط با صاحب قبلی وبلاگ به قطعه ۱۳ قبرستان خاطره ها مراجعه فرمایید ."

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |


html>