تبليغاتX
" کبوتر با کبوتر ، باز تنهاســــت "

" کبوتر با کبوتر ، باز تنهاســــت "

نوشته های یک روح بر دیوار زندان جسم . . . .

 

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده ست نه اینکه میشه باورکرد دوباره آخرجاده ست

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |


زیبا ترین شعر دنیا

 

 

آب آب بابا آب ، بابا آب ، آی با کلاه آی بی کلاه

 

دیوونه کیه ؟؟ ، عاقل کیه ؟؟ ، جوونور کامل کیه ؟؟ 

 

واسطه نیار به عزتت خمارم حوصله ی هیچ کسیو ندارم  

 

کفر نمی گم سوال دارم یه تریلی محال دارم

 

تازه داره حالیم میشه چکاره ام می چرخم و می چرخونم سیاره ام

 

تازه دیدم حرف حسابت منم طلای نابت منم

 

تازه دیدم که دل دارم بستمش راه دیدم نرفته بود رفتمش

 

جوونه نشکوفته رو رستمش دیروز کی بود حالیش نبود هستمش

 

جواب زنده بودنم مرگ نبود ، جون شما بود

 

مُردن من مُردن یک برگ نبود ، تو رو به خدا بود

 

اون همه افسانه و افسون ، ولش

 

این دل پر خون ، ولش

 

دلهره گم کردن گداره مارون ، ولش

 

تماشای پرنده ها بالای کارون ، ولش

 

خیابونا ، سوت زدنا ، شُکر به بارون ، ولش 

 

دیوونه کیه ؟؟ ، عاقل کیه ؟؟ ، جوونور کامل کیه ؟؟

 

گفتی بیا زندگی خیلی زیباست ، دویدم

 

چشم فرستادی برام تا ببینم که دیدم

 

پرسیدم این آتشبازی تو آسمون معناش چیه ؟؟

 

کنار این جوی رَوون معناش چیه ؟؟

 

این همه راز این همه رمز این همه سر و اسرار ، معماست !!

 

آوردی حیرونم کنی که چی بشه ؟؟ نه والا

 

مات و پریشونم کنی که چی بشه ؟؟ نه بلا

 

پریشونت نبودم ؟؟ من حیرونت نبودم ؟؟

 

تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه

 

اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه

 

گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه

 

انجیر می خواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه

 

چشمای من آهن و زنجیر شدن

 

حلقه ای از حلقه ی زنجیر شدن

 

عمو زنجیرباف زنجیر تو بنازم چشم منو انجیر تو بنازم

 

دیوونه کیه ؟؟ ، عاقل کیه ؟؟ ، جوونور کامل کیه ؟؟  

                                                                                " شادروان حسین پناهی "

 

                                                                             

+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |


 سلام                                                              

وقتیکه می خواستم پا به رویا بذارم با خودم گفتم میرم وحتی پشت سرم و نگاه نمی کنم با

غرور به راه افتادم یکی یکی رویاهارو به آرزو تبدیل کردم ، یا زیباتر بیان کنم از رویاهام به

 آروزها پل زدم و با رفتن از آرزویی به آرزوی بزرگتر پلهای پشت سرمو خراب کردم .

حتی بعضی مواقع که پلی وجود نداشت واسه رفتن به آرزوی بزرگتر غرورم و پل کردم و پا

 روش گذاشتم تابتونم با حماقت هر چه تمام تر بالاتر برم ، آخ ، دل بیچاره ی خوش خیال منو

 باش نمی دونستم که بااین کارم دارم قبرخودمو می کنم .

اینقده رفتمو رفتم که هنوزم بر نگشتم ، آره تا می شد قبرمو گود کردم تا به یه سیاه چال تبدیل شد .

واینک بر لبه ی پرتگاه آرزوهایم ایستاده ام و با غرور از دست رفته ام به عمق

 کاووسهای چرک کرده که سیاه چال را تا نیمه پر کرده اند و به دهان باز آنها که بوی مرگ

 می دهد ودر انتظارسقوط من است می نگرم .

افسوس می خورم و به راهی که از آن آمدم نمی نگرم چون قسم یاد کرده بودم که

" حتی پشت سرم و نگاه نمی کنم  " ولی نه ، راستش رومی گم بدان راه نمی نگرم

چون پلی برای بازگشت و حتی غروری برای پل شدن وجود ندارد .

عرق مرگ وجودم را فراگرفته ، دستی نحس مرا به سوی فنا می کشاند اما نه . . .

 اشتباه می کنم دستی مراهُل می دهد ،  پنجه هایش به پشتم فرو رفته است لحظه ای به

 پشت می نگرم آری آن دست بلند پروازیهای من است .

منٍ پر شکسته ی اسیر در قفس را چه به پرواز . . .

اه نههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه من سقوط کردم .

واینک چشمان من همچون مرده ای سرد شده دیوار سیاه و نمدار را از پایین به سمت

بی نهایت دنبال می کنند و روزی هزار بار توبه می کنم که دگر در پی آرزوهایم نمی روم ،

 هرچند که اینجا همیشه شب است و توبه گرگ نیز مرگ.

آری دلم بسیار در پی آرامش است ولی ، ولی افسوس که تا خرخره در منجلابی از دروغ فرو رفته ام

، گه گداری ریسمانی از جنس امید به نظرم می رسد به هزار مکافات خود را بدان می رسانم و

 تا نیمه بالامی روم ولی از بخت بد ریسمان پاره می شود و من به قعر منجلاب نزول میکنم .

و گاهی صدایی هولناک به گوشم می رسد که زمزمه می کند دگر راهی برای بازگشت نیست . . . .

و همینک عاجزانه دعا می کنم خدایا مرگ را به من ارزانی کن و اولین شب مرگم را

شب آرامشم قرار ده پس دعا کن تا به آرامش رسم .

                                                                 " یا حق "

+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 1:45 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |


html>