خواهم که قلب گرمت آماج غم نگردد باغ دلت الهی دشت ستم نگردد اشک ندامت ای جان از چشم تو نبارد دنیای آرزویت مرداب غم نگردد زندگی چیست ؟ خون دل خوردن اولش رنج و آخرش مردن 
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 3:57 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
سلام
امشب یکی از بچه ها خونه خالی داشت جاتون خالی رفتیم اونجا وبلاخره حالی به هولی نه بابا فکر بد نکن ما خلاف سنگینمون وبلاگ نویسیه .
دارم مقدمه چینی می کنم تا یکی از داستانهای غم انگیز " عشق دروغ است " رو واستون تعریف کنم .
خوب بلاخره بعد از پایان مراسم( حالا کسی ندونه میگه چه خبر بوده هیچی بابا بعد از فیلم چارخونه . . . ) با ماشین یکی از برو بچ رفتیم گشتی بزنیم که رفتیم تو کمر بندی شهر و یادم افتاد به اون قضیه که ( داستان از اینجا شروع می شه ) :
تو خودم بودم ، داشتم کم کم از شهر فاصله می گرفتم آره دیگه دارم دیوونه میشم خدا ای کاش . . . .
دلم می خواست داد بزنم ولی نه اینجا یه خورده ضایع هست رفتم و رفتم تا یه جای دنج پیدا کردم ، شروع کردم به داد زدن یا بهتر بگم نعره کشیدن . . . .
خیلی جالب بود اونجا خیلیا داد می کشیدن ولی صدای من از همه بلند تر بود آخه یکی از رو خماری داد می کشید و یکی از رو مستی و مدهوشی ولی من از درد عشق می نالیدم .
جالب تر از همه این که صدای منو هیچکی نمی شنید ولی از صدای نعره اونا . . . .
باز براه افتادم رفتم و رفتم تا نزدیکای خونه ی ، خونه ی . . . ( آره درسته همونی که تو فکر میکنی ) تا نزدیکای خونه ی بی وفامعشوق رسیدم باز شروع به داد زدن کردن ولی این دفعه فقط داد میزدم که " دوســـــــــــــــــــــتت دارم ، دوستت دارم . . . " این قدر
داد زدم تا صدام تو گلوم خفه شد ولی افسوس باز هیچکی صدامو نشنید . . .
شایدم می شنید ولی باور نداشت . . . . خنده بر لب ميزنم تا كس نداند راز من ورنه اين دنيا كه ما ديديم خنديدن نداشت
+ نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 1:40 قبل از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |