سلام سوژه این پست : رفاقتی که به 1 دلار و 50 سنت فروخته شد . شرح قضیه : جالبه ! نه ؟ فروش رفاقت چندین و چند ساله اونم به قیمت یک جفت جوراب !!!! عجب آدمایی پیدا می شن !! آره این معامله توی مغازه ما انجام گرفت ( یهو فکر نکنی که ما دلال اینجور اموال بنجولیم آ . . . . نه این وصله ها به ما نمی چسبه ). داستان از این قراره : . . . . ( ادامه مطلب رو کلیک کن تا . . . )
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 1:53 قبل از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
من همین یک دانه دل دارم بفرما بشکنش
کوزه ای از آب و گل دارم بفرما بشکنش
تو سبوی آرزوهای مرا بشکسته ای
هرچه بادا باد این هم دل بفرما بشکنش

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
بازم سلام اومدم یه حقیقت رو واستون تعریف کنم : امروز صبح زود ساعت 10 از خواب پا شدم رفتم مغازه ، سه تارمو بردم تا از تنهایی در بیام یه خورده باهاش ور رفتم تا اینکه یکی از برو بچ رسید که از قضا سنتورشوهم آورده بود خوب بلاخره جاتون خالی نشستیم و یه آهنگی زدیمو حالشو بردیم . بعد سنتوریسم یا صمیمی تر بگم محمد حسن شروع کرد به زدن آهنگ " الهه ناز " و منم شروع کردم به خوندن که بازم مستفیذ شدیم و نعره ها زدیم از بی وفایی دنیا و آدماش. کلی با هم گریه کردیمو . . . . . نه نرو ادامشو بخون بعد برو ، نه این پست دیگه از نا امیدی و یاس نیست آخه امشب ، آره همین امشب ازاخبارشبانگاهی یه خبرپخش شد که واقعا روم تاثیرگذاشت . . . خبر در مورد معلولینی بود که واقعا ما در برابر اونا معلولیم نه اونا . . . آخه با وجود معلولیت جسمی باز به زندگیشون امید داشتن و کارهای خارق العاده ای انجام می دادن مثلا یکیشون که که دو دست نداشت با پا معرق کار میکرد و نقاشی می کشید و یا یه پیر مرد 70 ، 80 ساله که از پا مشکل داشت مجسمه ساز زبر دستی بود ودر طی 5 ماه کل شاهنامه رو حفظ کرده بود !!!! راستی لپ مطلب و نگفتم ، لپ مطلب اینجاست که یه جوون خیلی خوش تیپ ورعنا رو نشون داد که اونم دو دست نداشت وبا پا سنتور می زد و یه جوون دیگه که مشکل کلامی داشت همون ترانه " الهه ناز " رو می خوند . . . . اینجا دیگه خداییش گریه جا داره ، آخه ما با بدن سالم و . . . ناشکری می کنیم . خدایا شرمنده ام . . . . راستی یه موضوع دیگم امروز بعد از ظهر اتفاق افتاد یکی رو دیدم که با وجود این همه بی وفایی هر وقت اونو می بینم دلم می لرزه نه فکر بد نکن لرزش از روی عشق آخه هنوزم دوستش دارم آره دوســــــــتش دارم . . . .
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 0:18 قبل از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |