+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 12:28 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
سلام چند روزی آپ نکردم تا شماها تکلیفمو روشن کنید . نظراتتونو خوندم ممنون از لطفتون هر کسی یه چیزی گفته بود یکی گفته بود آره برو تو نباشی بهتره ، یکی گفته بود کمتر آنلاین باش تا خسته نشی ، یه نفر گفته بود بابا بی خیال خود کشی واسه چی ؟ و . . . از همتون متشکرم منت گذاشتین و نظر دادین .ولی یه نظر بیشتر از همه نظرات ذهنمو مشغول کرد چون بقیه نظرها یه جورایی قابل پیش بینی بود به غیر از این یکی منظورم اولین نظر پست قبلی ، نویسنده نوشته بود که : مهم این نیست که وبلاگ تو باشه یا نباشه مهم اینه که سعی کنی تا خودتو بشناسی وتلاش کنی تا بتونی از تکرار زندگی فرار کنی و . . . طرف خودشو معرفی نکرده بود ولی متن جالبی نوشته بود ممنونم . منم تصمیم گرفتم که برگردم ولی با کلی تغییرات و نو شدن و فرار از تکرار ، تصمیم دارم که دیگه مثل قبل همه وبلاگم عکسو شعر نباشه ، این دفعه فقط می خوام بنویسم ، آره می خوام بنویسم از خودم و خودم . منظورم از خودم اولی اینه که در مورد خودم بنویسم و خودم دومی یعنی اینکه مطالبی که می نویسم از ذهن خودم نشات گرفته باشه . خوب از همین حالا شروع میکنم : منو که کمابیش همتون می شناسین ولی بازم خودمو معرفی میکنم . من مهدی دانشجوی ترم 6 عاشقی تو رویاهام ودانشجوی کارشناسی عمران ترم 6 تو واقعیت هستم 22 خزون از زندگیمو پشت سر گذاشتم و دوستان خوبی چون محمد رسول ، مجتبی ، رسول( بزرگه ) و . . . دارم . خوب بیوگرافی که بهتون دادم از نظر خودم کافیه اگه اطلاعات بیشتری نیاز دارین بپرسین تا بهتون بگم! حالا بریم سراغ موضوع دوم یعنی اینکه با توسل به ذهنم یه خورده دیگه شما رو مستفیذ کنم . حالا نمی دونم در چه مورد واستون سخنرانی کنم ؟ اوه فهمیدم در مورد کسی یا کسانی واستون می نویسم که زندگی بدون وجود آنها ذوقی نداره . آره درست حدس زدین " دوست " . دوست خوب مثل آیینه می مونه که البته تو این دوره زمونه کمیابه ولی من تعدادی با حالشو گیر آوردم حتما می پرسین از کجا ؟ از زمانهای خیلی دور و از دل کویر ودر میان سیاهی ذهن منجمد این دوران کور سویی از دور پیدا بود آن چیست ؟ من کجایم ؟ کاش می شد که بروم سوی امید کاش می شد که. . . کاش رسم زمانه چیز دیگرمی بود. کاش جای دل بشکسته مجنون یه تنگ بلور از دل لیلا می بود کاش من معشوقه ومعشوق عاشق من می بود . داشت یادم می رفت جای دیگر بودم بر سر مهر رفاقت یا که بهتر گویم عشق ، داشتم میرفتم سوی آن سوییه کور ( کور سوی امید ) همچنان پای پیاده ، لنگ لنگان ، پدرم می گوید قرعه فال به نام منِ دیوانه زدند یعنی " عشق " ولی من باز از سر گستاخی یا نه ! همچنان میگویم" دوست " دوست یعنی عشق پس تفاوت در نوع است نه در شیوه افکار. باز در راهم آه پس کی به پایان می رسد این راه دراز وین کاووسِ رجیم . در تلاطم بودم همچو کلکی بر سر موج همچو قطره ای از دریا که اسیر آبی دریا شده است این چنین می فهمم پس درست است که گویند از ماست که بر ماست . پس تو ای دوست ای عاری از ذلت دریاب مرا ، من در راهم . همچنان دراول این راهم ولی افسوس نرسیدم به تو ای عشق ، صد افسوس . . . .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 1:15 قبل از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
سلام الان که دارم این پست و آماده میکنم ساعت 23:02 روز سه شنبه آخر ساله یعنی امشب چهار شنبه سوری بود دیگه . جاتون خالی با برو بچ رفتیم بیرون منظورم توی خیابونه نه بابا ذهنتون منحرف نشه رفتیم ببینیم چه خبره . بد نبود اهان منظورم اینه که خیلی بد بود وای افتضاح بود . جوونهای این دوره زمونه اصلا هیچی . . . اوه داشت یادم می رفت واسه کار دیگه ای اومدم بی خودی سرتونو درد نیارم . اومدم بگم که دیگه به انتهای خط رسیدم ، دیگه خسته شدم ،ازعمر وبلاگم یک سال بیشترنمیگذره ولی دیگه وقت رفتنه ، بسه هر چی تو این یک سال خودمو کوچیک کردم آره بسه . . . . راستشو بگم من بلد نیستم قشنگ حرف بزنم همین چیز هایی هم که میبینید به زور نوشتم. ( منظورم اینه که اگه کج و کوره به صاف و صوفی خودتون ببخشید). آره اومدم تا از همهتون خدا حافظی کنم و برم اومدم تا اگه تو این یکسال، اگه کسیو ناراحت کردم یا بهش خدایی نکرده تهمت زدم یا بد قولی کردم ویا اگه مطلب یا مطالبی و از وب بعضیا کش رفتم ویا حتی . . . ازش حلالیت بطلبم ولی اینو بگم که با پروییت هر چه تمام تر یا بهتر بگم با افتخار اعلام میکنم که بنده به هیچکی دروغ نگفتم و هیچکی و سر کار نذاشتم .( یه پوون + ). دستاورد من تو این یه سال : 1) حروم کردنه وقتم ( که البته اگه این کارو نمی کردم واقعا کار دیگه ای هم نمی کردم ). 2) فکر میکنم رنجوندن بعضی از رفقا که واقعا نادم هستم . 3) این یکی رو آخر گفتم تا دهنتون مزه کنه ، این یکی که به همش می ارزه شایدم برعکس عجله نکنین حالا میگم چرا بر عکس ! اینه که من تو این یه سال با آدمهای زیادی آشنا شدم که بیشترشون واقعا آدمهای + بودن وهستن وبه همشون احترام میگذارم . من تو این یه سال چنان عاشق شدم که نگو و نپرس آره با اطمینان خاطر می تونم بگم اگه مجنون منو ببینه جلو من لنگ میندازه ولی این جای کارم مشکل داره که عشق من فقط یه طرفه است حالا فهمیدین چرا گفتم شایدم بر عکس . . . . من دارم سعی میکنم که وبلاگ نویسی و ترک کنم ( حالا اگه کسی ندونه میگه من خدای وبلاگ نویسیم ). اصلا می دونی چیه می خوام یه پلاکارد بزرگ بنویسم و بزنم سر میدون که " این وبلاگ با سابقه یه ساله ، شیش دنگ و با سر قفلی واگذار میشه " خدارو چه دیدی شاید یکی پیدا شد و این کلبه درویشی و از من خرید راستی اگه کسی و پیدا کردین واسه خریدش بهش بگین یه قلب شکستم رو وبلاگه که شماره سریالشم با شماره سریاله وبلاگ میخونه !! بی خیال واسه چی خودمو تو هچل بندازم خیلی راحت میام و میرم تو مدیریت وبلاگ وبا زدن یه دگمه وبلاگو حذفش میکنم . . . ولی نه بازم با این کار قلبم آروم نمی گیره . بذار یه کمی فکر کنم تا ادامه مطلب و بنویسم . . . . . . . . . . . . . . . . . اوه آره فهمیدم . . . نه اینم خوب نیست !! بذارین ببینیم نظر بزرگترها چیه ؟؟ چی ؟ کجا بریم ؟ نه بابا این یکی رو بی خیالش ! من می خوام ادامه تحصیل بدم . اصلا میدونین چیه ؟ به شما چه مربوط که من می خوام چیکار کنم ؟؟؟ نه بابا ترش نکنید شوخی کردم اتفاقا به شما مربوطه پس لطف کنید و با نظراتتون تکلیف بنده رو مشخص کنید. ( ؟!؟!؟! )
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 0:23 قبل از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
با تو چه زندگی هایی که تو رویاهام نداشتم تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمی ذاشتم چه سفر ها با تو کردم چه سفرها تو رو بردم دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم دارم از تو می نویسم که نگی دوستت ندارم از تو که با یه نگاهت زیر و رو شد روزگارم دارم از تو می نویسم دارم از تو می نویسم ... موقع نوشتنو وقت اسم گذاشتنو کسی رو جز تو نداشتم اسمی جز تو نمی ذاشتم من تموم قصه هام قصه توست اگه غمگینه اون از غصه توست با تو چه زندگی هایی که تو رویاهام نداشتم تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمی ذاشتم حتی من به آرزوهات تو رو آخر می رسوندم می رسیدی تو من اما آرزو به دل می موندم هی می خواستم که بگم که بدونی حالمو اما ترس و دلهره خط میزد خیالمو توی گفتنو نگفتن از چه روزهایی گذشتم اونقده رفتم و رفتم که هنوزم بر نگشتم من تموم قصه هام قصه توست اگه غمگینه اون از غصه توست هر چه شعر عاشقونه ست من برای تو نوشتم تو جهنم سوختم اما می نوشتم تو بهشتم اگه عاشقونه گفتم عشق تو باعثشه اگه مردم تو بدون چه کسی باعثشه من تموم قصه هام قصه توست اگه غمگینه اون از غصه توست یه دفعه مثل یه آهو توی صحرا ها رمیدی بس که چشم تو قشنگ بود گله گرگ و ندیدی دل نبود توی دلم تو رو گرگها نبینن اونا با دندونه تیز به کمینت نشینن الهی من فدای تو چیکار کنم برای تو اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو یه دفعه مثل پرنده قفس عشقو شکستی پر زدی تو آسمونا رفتی اون دورا نشستی دل نبود توی دلم گم نشی تو کوچه باغها غروبها که تاریکه نریزن سرت کلاغها نخوره سنگی به بالت پرت نشه فکر و خیالت من تموم قصه هام قصه توست اگه غمگینه اون از غصه توست یه دفعه مثل یه گل رفتی تو دست خزون سیل بارونو تگرگ میومد از آسمون بردمت تو گلخونه که نریزه رو سرت که یوقت خیس نشی یخ کنه بال و پرت نشکنی زیر تگرگ نریزه از تو یه برگ من تموم قصه هام قصه توست یه دفعه مثل یه شمع داشتی خاموش می شدی اگه پروانه نبود تو فراموش می شدی آره پروانه شدم که پرهام سوخته شه تا آتیش دله تو به دلم دوخته شه که بسوزه پر و بالم که راحت بشه خیالم دارم از تو می نویسم تو که غم داره نگاهت اگه دوست داشتی بگوتا بازم بگم برات اونقده می گم تا خسته شم با عشق تو شکسته شم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 3:8 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
(*) به نظر شما من چه جوری می توونم به فرد مورد علاقه ام بفهمونم که اونو دوستش دارم و این قضیه رو واسش اثبات کنم ؟؟ 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
من دیگه خسته شدم بس که چشمام بارونیه پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه ؟ من دیگه بسه برام تحمل این همه غم بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم وقتی فایده ای نداره ، غصه خوردن واسه چی ؟ واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی ؟ نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنند نمی خوام گناه بی عشقی بیافته گردنم نمی خوام دربه در پیچ و خم این جاده شم واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم یا یه موجود کم و خالی و پر افاده شم وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم همه حرف خوب می زنن اما کی خوبه این وسط ؟ بد و خوبش به شما ، ما که رسیدیم ته خط قربونت برم خدایا چقدر غریبی رو زمین آره دنیا ما نخواستیم دل و با خودت نبین نمی خوام دربه در پیچ و خم این جاده شم واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم یا یه موجود کم و خالی و پر افاده شم وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم این همه چرخیدی و چرخوندی آخرش چی شد ؟ این بلیط شانست آره بگو قسمت کی شد؟ همه درویش ، همه عارف ، جای عاشق پس کجاست ؟ این همه طلسم و بد جای خوش تو پس کجاست ؟ نمی خوام دربه در پیچ و خم این جاده شم واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم یا یه موجود کم و خالی و پر افاده شم وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم نمی خوام در به دره ، در به دره . . .
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 11:59 قبل از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
قسمت نمیشه انگار دست تو رو بگیرم برای آخرین بار برای تو بمیرم گریه نکن که اشکات برای من یه درده تحمل غم تو منو دیوونه کرده هیچکی مثل من تو رو دوست نداره اینو از تو چشمام میتونی بخونی تو بودی جونمو،عمرمو،کسی که می خواستم ،قسم راستمو،کی می خوای بدونی ؟ واسه ی عشق تو همه چی دادمو به جز غرورمو که اونم رفته به باد بود و نبودمو،همه وجودمو واسه تو دادمو تو میگی منو نمی خوای !













+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 4:53 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
دلمو بردی باز از نو دیگه چی می خوای دارو ندارم مال تو دیگه چی می خوای برو بزار بسوزم با بی کسی هام برو بزار بمونم با دلواپسی هام هیچی نپرس فقط برو ولی فراموشم نکن شمعمو آب میشم به پات برو و خاموشم نکن اگه یه روز ورق زدی دفتر خاطراتتو یادت بیاد قلب منو می شینه چشم به راه تو آره برو ولی بدون اینجا یکی می مرد برات باور نکردی عشقش رو اگه قسم می خورد برات میری برو ولی فقط اینو یادت باشه عزیز اشک زلال تو جلو چشم غریبه ها نریز هیچی نپرس فقط برو ولی فراموشم نکن
+ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 12:29 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
قسم نخور به جونم که بی قسم میدونم نور ستاره ی تو رفته از آسمونم چشمام اشکی نداره به پای تو بباره یه قلب پاره پاره قسم خوردن نداره نگینی بودی بر انگشتر من امیدی در دل عاشق تر من توکه آتش زدی بر هستی من به باد دادی چرا خاکستر من تو که با قلب عاشق می پریدی شکستی پس چرا بال و پر من چرا می خوای قسم های دروغی بشه یکبار دیگه باورمن ؟ قسم نخور به جونم که بی قسم میدونم نور ستاره ی تو رفته از آسمونم چشمام اشکی نداره به پای تو بباره یه قلب پاره پاره قسم خوردن نداره تو دنیایی که آواره مصیبت با دستای تو ریخته بر سر من چرا می خوای بدونم با یه حس حقیقی هستی یارو یاور من ؟ تو که بیگانه هستی با سپیدی تو که دل بستگی هامو ندیدی در این بازارداغ نا امیدی تو را باور کنم با چه امیدی قسم نخور به جونم که بی قسم میدونم نور ستاره ی تو رفته از آسمونم چشمام اشکی نداره به پای تو بباره یه قلب پاره پاره قسم خوردن نداره
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 12:59 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |