X
تبلیغات
" کبوتر با کبوتر ، باز تنهاســــت "

" کبوتر با کبوتر ، باز تنهاســــت "

نوشته های یک روح بر دیوارِ زندانِ جسم . . . .


دمار از روزگارت در می آورند . .. .

                                   آدم ها نه . .. .

                                              خاطره هاشان . ..

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1392ساعت 5:17 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |



سلام به دوستان خوب و همیشگی خودم . ...

اصلا فکرشو هم نمیکردم تو یادتون مونده باشم . .. .

شرمنده ی لطف و محبت بیکرانتونم . ...

منو ببخشید، منو که تو هجوم بی کسیهام گم شدم . ... .!!!


دعا گوی همتون هستم . ...

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1392ساعت 6:22 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |



این روزها چشمان من ست و امتداد جاده های بی سوار . .. ..

این روزها خنده های من ست که بر لبانت جاری می شود . ...

این روزها شادی های تو ست که مهمان دل من ست . .. .

این روزها فقط خوابست و تفکر، امید آنست که غفلت نباشد . . ..

و این صدای مکنده ی قلب من ست که تو را فریاد می زند  . .. .


پ.ن : شک نکن شادی تو آرامش منِ و آرامش تو شادی من .


+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1391ساعت 6:0 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |


به گفته ي اربابم اگر دين نداريد لااقل آزاده باشيد . ...

ما به خوش خيالي خويش دين داريم ولي آزاده نيستيم . .. !!؟؟

چشمانم به رهايي از بند ظلم آب نمي خورد . .. .

و زمزمه مي كند : داني كه چرا آب شده جاري و لرزان ؟؟

شرمنده ز لعل لب عطشان حسين (ع) ست . ..

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1391ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |


در وصف تو چه میتوان نوشت ؟ چه میتوان بر زبان جاری نمود ؟

مگر دوست را میتوان در حصار واژه ها بیان نمود ؟؟!!

تو به وسعت دریا آبی و جاری و بیکرانی . . ..

من به عظمت کویر تشنه و خسته و تنها . .. .. 

تو تمام خوبی ها را در دلت جا میدهی  .. .

من فرسنگ ها فاصله را در قلبم خلاصه می کنم  . .. ..

آسمان آینه اش دریاست  . ... .

من نیز ذره ذره از وجودم را در آسمان نظاره میکنم، ستاره ها در دل شب . . ..

به ماه نگاه کن ای ماه تمام رخ من چشمان تو را در ماه میبینم . ... .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1391ساعت 5:13 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |


چه شوخی زشتی ست زندگی . .. ..

به تو می دهد آنچه را که طالبش هستی . . ..

پس از اینکه تو را پیر نماید و از زندگی سیر نماید . ...

زمانی که نه راه پس داشته باشی نه پیش . ... 

آری هنگامی میتوانی وجودت را در وجودت حس کنی که دگر

وجودی برایت نمانده باشد . .. !!!

بهای عشق بهای تمامیِ زندگیت بود عاشق . .. ..

که بی عشق زندگی را بهایی نیست . .. .

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1391ساعت 11:26 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |


از شبایی که با تو می خوابمو بی تو بیدار می شوم . .. ؟؟!!

از روزهایی که به امید آخرین روز طی می شود . .. ؟؟!!

از اقبال بلند و پیشونی نوشتم . .. .. ؟؟!!

از جام بلایی که دائم به حلقم ریخته می شود . ... ؟؟!!

پس قربش کو . .. ؟؟!!

بیخیال . .. .

بریز دور این تفکرات و حرفای منو . ... 

این نامصب اینقد تند تند میزنه که نمیذاره تمرکز کنم . .. .. !!!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1391ساعت 10:46 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |


جسم خاکی مرا، به همان خاک بسپار . .. .

روحِ متعالی شده ی مرا که نشان از عشق تو دارد در کنارت حس کن . ...

همانگونه که من یمین بر یسار سینه ام گذاشته و تو را حس میکنم . . .. .

با تو زندگی معنا شد و بی تو جمله ی " در حسرت دیدار تو آواره ترینم "

جزئی از وجودم شد . .. ..



+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1391ساعت 4:28 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |


معلم عشقم تویی .. ..

شعله ور شد آتش زیر خاکستر . .. .

زبانه کشید بر تمام هستی ام . ..


ای به پاکیِ وضو خانه ی عشق . .. ..


قبله
ام باز گم گشت و رفت . .. .


به قلبم بسنده نکردی چشمان برای تو . .. .


بی نور عشق جهانی خاموشست . .. .


پ.ن : غلط کردم عزیزم . ..


+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1391ساعت 8:33 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |


غیر قابل وصف که می گویند شنیده ای ؟؟!!

من غیر قابل وصف را دیده ام . .. لمس کرده ام .. چشیده ام . ...

من به تازگی مرد شدم . .. .

من در کنار تو به تمام نداشته هایم رسیده ام . .. .

اعتراف می کنم که واقعا غیر قابل وصفی . ...

زبان قاصرست در وصف تو . ... سکوت می کنم . ..

بیان تو در قالب کلمات محصور نمی شود تو فراتر از باوری . .. .

من به تعداد روزهای، نه به تعداد ثانیه های هجر، تو را دوست دارم . .. .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391ساعت 9:19 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |


به این نتیجه رسیدم :

تنهایی یک اتاق سیاه تاریکِ، سعی کن تو این اتاق موندگار نشی، چون کم کم راه

خروج از اتاق رو فراموش می کنی و برای خروج آنقدر ضربه بر سر و تنت می خوره تا

بتونی درب خروجی را بیابی . . .


تحت تاثیر نوشت :

کودک درونم گل که ندارد  ... دل بازی می کند . ..

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1391ساعت 2:46 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |


من کلاف . .. تو کلافه . ... هر دو کلافی سر در گم ؟؟!!

  . .. باز هم با ة جنسیت برایمان مطرح می کنند تو کلافه من کلاف . ..

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1391ساعت 11:28 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |


کویر دلم باران نگاهت را گدایی می کند و قلب شکسته ام مرهم عشقت را . ...

بر من ببار بگذار تا جان بگیرد، این دل خشک شده از تنهایی . .. .

آغوشم را پر کن از وجودت، مگذار که تنها مترسکی باشم با آغوشی باز

در حسرت گرمای وجودت . .. .

این بغض راه نفس را بسته است . . ... ای نفسم راه گشا باش . .. .

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1391ساعت 10:16 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |


POWERED BY: BLOGFA.COM