امروز پایان قصه بود امروز ساعت ۱۸:۵۳ ابهامی که رفع ابهام نشد . ...
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 7:55 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
قضایای موجود در زندگی باعث ایجاد ابهامی بی نهایت در افکارم ، و غیر قابل هضم برای ذهنم است ولی خوب می دانم که روزی قابل هضم برای قسمتی از همین ابهام که زمین هست می باشم . در پی آنم که پایان زمان ابهام را دریابم و به روزنه رفع ابهام رسم ولی می دانم تا زمانی که افق بر من عمود است ابهام نیز بر من غالب است . .. .. به امید منطبق شدنمان . .. ..
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
تنها شدم تنهاي تنها حتي تنها تر از خدا ،هر چند جلوي چشمانم نبودي ولي ترانه ي بودن را درون گوشم زمزمه كردي ، نمي خواي بگي كه دورغ بود ؟؟!! در بستر مرگ و فنا شدن از فاني بودم ، آتش درونم رو به خاموشي بود ، عصر يخبندان وجودم رو به آغاز ، تو بر وجودم آتش زدي ، شعله ور شدم همچنان مي سوزم . .. . گفتم براي هميشه در كنارم بمان اي دليل زندگي ، گفتي نه هزاران نفر را بايد شعله ور ساخت . .. . يه روز بهت گفتم همه ميگن نرو ولي من نمي گم ، فقط اينو ازت ميخوام اگه يه روز خواستي بري بي خبر نرو ولي تو بي خبر رفتي چون نقطه ضعفم و پيدا كرده بودي . . ... مثل شمع سوختم ، آب نشدم شدم خاكستر . . .. . من يك دروغ بودم تو يك رويا. . ... اعتراف : خواستم نتوانستم ، چون ترسو بودم . .. . .
+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
تو پالتوي خود را بر روي دوش من انداختي با تصور اينكه من از سردي هوا زانوهايم را در بغل گرفته ام ، در صورتي كه من از سردي روزگار دلسرد بودم پس پالتوي عشقت را بر روي شانه هاي قوز كرده ي دلم بيانداز كه از سرماي بي تو بودن لرزانم . . . . من كور نبودم اگر چشمانم را بر روي همه چيز بسته مي ديدي اين تو بودي كه محيط ديد مرا به خود محدود و محصور كردي ، آنقدر كه خود را هم ديگر نديدم . . . . و وسعت ذهنم به گستره ي سرزمين بادهاست ، افكار من جسته و گريخته بر ذهنم مي رسد هر چند كه تكه پاره هاي گذشت زمان است و دریغ از پاره پاره هاي كاغدي براي نگارش اين سالها . . . .
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 6:12 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
من از قسمت گريزانم من از باور چه مي دانم ؟؟ خودم هستم ولي بي خود گريزانم چه مي دانم؟ نمي دانم كه مي دانم دليل پافشاري را چه از جانم تو مي خواهي ؟؟ دليل جان فشاني را ؟؟ دليل له شدن در اوج تنهايي ؟؟ دليل رفتن و پشت سرت رو ، خط كشيدن را ؟؟ دگر من هيچكس هستم كه ديگر ناگزير هستم شوم فاني ، شوم جاني شوم يك روز باراني جدا از آدم و عالم منم خود خوي تنهايي كسي را جز تو در يادم نمي آرم نمي آيد كسي در ياد ناداني مگر يك روح آرامي كه در اوج تنفر ميفشارد روح و جانم را چرا نفرت ؟؟ مگر با تو چه كردم من ؟؟ مگر جز نازنينم من كلامي بد روا كردم ؟؟ مگر گفتم بيا و من جفا كردم ؟؟ تمام اشتباهم رد شدن از حد اولي بود گذشتن از كلام آن رند سخن شيرين مگو با مدعي اسرار عشق و مستي را ****************************************************** خورشید اگر نبود ماه نیز خاموش می شد . .. . بالاخره روزی ماه به آرزوی دیرینه خویش خواهد رسید بالاخره آغوش سرد و خالی ماه پر از حرارت عشق خواهد شد هستی هر عاشق از وجود معشوق است . .... شنیدم ماه را که می گفت: هر چند اگر سردم ولی با اندک نورم دنیا را در شب خیره کردم .. .. و مرداب نیز بی تحرک جلوه ی حقیقی عشق را در شب و روز در وجود خود حس می کند ... .. .
+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 11:16 قبل از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
زندگي سر گيجه حاصل از گردش زمين است ، حال مي فهمم كه چرا نمي فهمم . . .. معناي سر و اسرار زندگي را ؟؟ با وجود اين سر گيجه ي بي انتها و پايان نا پذير ، كه اگر مي فهميدم با قسمت نمي جنگيدم هر چند كه از همان ابتدا نتيجه اش مشخص است . بر خلاف گردش زمين مي گردم به اميد خلاصي از اين سر گيجه ، غافل از اينكه دو قطب مخالف مجذوب يكديگرند ، و آسمان به حال من مي گريد و ميداند كه باز مي گردم ولي ايندفعه بدنبال دليل گريه آسمان . و براي خلاصي از اين سر گيجه بايستي با سرعتي بيش از سرعت گردش زمين البته در همان راستا چرخيد تا زمين دچار سر گيجه شده و سر و اسرار را در درون آدمي جستجو كند . گرفتي چي گفتم ؟؟
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 0:28 قبل از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
و روح من كه از تن رهايي يافته و سري به اصل خویش مي زند . . . . و رنگ شب هر چند كه تلخ اما شيرين است . . . . و ستاره ها كه سوراخ هاي گنبد آسمانند كه بالاخره نمايان مي شوند . . . . و صداي زوزه گرگ هر چند كه دور ولي نزديك به گوش مي رسد . . . . و هياهوي باد كه بر هراس شب ميافزايد . . . . و بوف همچنان كوركورانه بدنبال توهمات شوم مي گردد . . . . و من كه تنها ، بي روح سرگردان در ميان هياهوي تلخ وشيرين روزگار در پي آرامشم . . . . . . . . و تو كه همان ماه هستي كه گاه به گاه رخ مي نمايي و هيچ وقت تكراري نمي شوي . . . .
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 2:44 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
روزت هست و تو نیستی . .... .. می خوام دنیاش نباشه . .... . ... مرا گر دولت عالم ببخشند برابر با نگاه مادرم نیست
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 3:27 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
فکر نمی کردم یه روز اینجوری تنها بشم یعنی اصلا باورم نمیشه . . . .
" زندگی تکرار توهمات جاری موجود در جویبار خالی از حیات است "
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 0:13 قبل از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
خ ر ا ب م . . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 9:7 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
تمام هفته دلتنگم دعا مي بارد از دستم تمام هفته بي تابم به روز جمعه دل بستم دعاي ندبه مي خوانم ، قنوت شكوه مي بندم به اميدي كه برگردي ، ميان گريه مي خندم نسيم دل پريشاني هواي ديده باراني تو اين آشفتگي ها را نگارا خوب مي داني منور كن وجودم را تمام تار و پودم را بگير از من به لبخندي همه بود و نبودم را تو را من از صميم دل هميشه آرزو كردم نماز انتظارت را بخون دل وضو كردم گل نرگس تو مي آيي اگر چه دير اما زود گره بستم نگاهم را به آن آدينه موعود
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 2:31 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
- تاريخ انقضاي زندگي نزديك است - دلم هواي مرگ كرده - به انتهاي كوچه بن بست زندگي رسيدم - در مسير چيزي به جز تنهايي نديدم - چون تمام مسير را دويدم - گذشتم ، شکستم ، بريدم
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 10:51 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
دیگر نمی توانم غبار غم را از چهره ی ماتم زده ی زندگیم پاک کنم او به
من خو کرده و من به اوعادت .
من زاده ی غم هستم و غم زاده ی من ، من محو غم و غم غرق در من است ،
من غم هستم و غم من .
هر کس که اتاقم را می بیند گمان می برد که دیر زمانی کسی در اینجا زندگی
می کرده ، کسی یا بی کسی ؟؟!!
من و همزادم غم درون قفسی به نام دنیا به دنیا آمدیم و در دم محکوم به
زندگی با هم شدیم ، ماحصل این زندگی چیزی نبود بجز تنهایی .
آه ه ه ه ه ه تنــــــــــــــــــــــــــــــــهایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی . . . . .
ای تنهایی به ناچار دوستت دارم چون ، چون تو . . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
شب بود آه پشت درد بود
دنیا سراسردر آغوش غم بود ساكت و گوشه گير و تنها نگاههاي خيره خيره تنهايي در وجود عاشق چنان بود كه در فراق معشوق مي گداخت و مي شكست آنچنان كه بغض در گذرگاه پر پيچ و خم دم ، باز دم را خفه كرد . زندانيه قلب من بر ديوار نمناك ازعشقه سلولت بكوب كه بي ياد تو جريان هستي من ساقط خواهد شد ، اين تو هستي كه جريان به تنگ آمده و آماده ي شكستن را به جرياني ملايم و زندگي بخش تبديل مي كني ، برايم اكسيژني از عشق بياور كه سلول هاي وجود خالي از عشقم رو به مرگ است . براي فرار از تنهايي به كجا مي توان پناه برد ؟!
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 4:29 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
آره یا نه ؟؟!!
من خود م ه هستم من ابرم من پاییزم من انتهای مردابم مجنون چه شد ؟ لیلی کجا رفت ؟ باز قصه تلخ نبودن تکرار می شود باز تکرار تکرار اجبار می شود . . . .
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 1:24 قبل از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
مگذار که دور از رخت ای یار بمیرم یک دم بگذر بر من و بگذار بمیرم
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 4:31 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
امیدوارم سالی پر از معرفت و سر شار از حقانیت و خالی از تبعیض داشته باشید .
+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 3:13 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
بيچاره چرا باور نداري نهايت مطلوب دنيا همين روزهاي شب صفت است ، مرام دوست به قدر دندانهاي تيز و درنده ي گرگ حماقتت است ، ارزش نان امروزي همين چرك كف دست است كه هر كس براي بردن بر سر سفره ي خويش چنگ و دندان تيز مي كند ، و دنيايي بدين كوچكي كه من خود را در درون خود گم كردم وسرگردان بدنباله آرامشم ، ولي باز هم با اين وجود كسي كه بر روي زمين نشسته گليمي ندارد كه پايش را از آن دراز تر نكند .
+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 11:23 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
در اين دنيا چيزي به نام حقيقت وجود نداره ، خيلي سخته كه آدم به اندازه يه جنايتكار هم ارزش نداشته باشه " تفكراتم كاملا خصوصيه اين دفعه تو خماريش بمونيد "
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 8:2 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
سلام یه چند بیت شعر بسراییم جوهره ی وجود من ناز نگاه های توست تیر گذشته از دلم کمان ابروان توست بازدم حیات من از دم پر صفای توست نون کنار میم من از سر خنده های توست جاذبه ی وجود من ماندن در کنار توست مکتب زندگانیم آرزوی وصال توست
:
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 1:46 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
- همه زدن تو هم بزن ،
- آره زدی خوب زدی ،
- همه زدن هیچی نشد ولی تو که زدی تموم شدم ،
- اونا نارو زدن ، از پشت خنجر زدن و با نهایت نفرت زدن ،
- ولی تو فقط یه تلنگر زدی ، تلنگر به قلبی که آماده شکستن بود ،
- شکستم . . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 1:24 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
الهی سر بشکند ، پا بشکند ، دل نشکند . . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 2:9 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
همیشه سعی کردم بدون عشق از عشق بنویسم و فکر می کردم که واقعا چه
خوب می نگارم ولی حالا متوجه شدم هرچه که نوشتم اراجیف بوده .
با عشق واقعی آدم متعالی میشه ، آدم با عشق دنیا رو قشنگ میبینه ،
اصلا می دونی چیه با زندگی حال می کنم .
اگه در دیده عاشق نشینی
بغیر از خوبی دنیا چه بینی ؟؟
می دونی چیه ؟؟ چون روح خداوند متعال تو وجود آدمه ، بشر شیفته مهربونی
و زیبایی میشه ، پس در نتیجه عشق حقیقت داره و از فطرت خداجوی آدمی
نشات می گیره ، پس اگه عاشق شدی و با وجود اینکه می دونی ممکنه به
عشقت نرسی باز هم خوشحال باش بخاطر اینکه یه حس زیبای خدایی به تو رو کرده . . . .
چی گفتم ؟؟!! ![]()
+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
قطرات باران عشق بر کویر قلبم بارید و من زنده شدم ، اینک من شمارش نفس هایم
را نیز در دست دارم و با امید به رسیدن به قله ی خوشبختی به راه افتاده ام . . . .
کمر همت را آنچنان بسته ام که کمر نا امیدی شکست . . . .
در این مسیر حتی بر دره های نا امیدی پلی از جنس امید خواهم زد . . . .
من می روم و می دانم به آنچه می خواهم می رسم . . . .
بابا نا سلامتی من اشرف مخلوقاتم اگه من به چیزایی که می خوام نرسم ، کی برسه ؟؟!!
دوباره نمی خواهم نا امیدی منو ببینه ، با غم خداحافظی کردم . . . .
سلام زندگی . . . .
راه حل زندگی فقط قناعته ، همین و بس . . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 10:29 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
با تو هستم ای زندگی . . .
نمی دونم چی از جونم می خوای ؟؟ تو که خوب منو میشناسی اصلا چیزی
واسه از دست دادن نداشتم و ندارم . خداییش بی خیال من یکی شو . . .
خیلی دلم می خواست از احساسات درونی آدمای دیگه خبر داشتم تا ببینم
اونا هم مثل من هستن یا نه ؟؟؟ حداقل اینجوری می تونستم یه خورده
به خودم امیدوار بشم .
هر مسئله ای که در نظر بگیری من توش شکست خوردم ، تمام سالهای
عمرم سالهای سوخته تلقی شد ، نمی دونم واسه چی نمیشه ؟؟
من که دارم تلاش خودمو می کنم !!
نمی دونم چه حکمتی داره ؟؟ شاید خدا هم متوجه شده که بی جنبه هستم ؟؟!!
ولی من که همیشه سعی کردم آدم خوبی باشم ، کاش ، اش کاش چیزی
به نام دوست داشتن وجود نداشت .
کاش به همینی که هستم قانع بودم . . . .
کاش یه ریتم کوچکی از آهنگ بودم که بدون هیچ اختیاری مداوم تکرار
می شدم ، البته الانشم هیچ فرقی نمی کنه دارم هر روز تکرار میشم .
عمری که به آرزو گذرد که عمر نیست ، کی گفته که آرزو بر جوانان
عیب نیست ؟؟!! اصلا عیبی بزرگتر از آرزو وجود داره ؟؟
یه روزی از همین روزا تکرارِ ، تکرار و به پایان می رسونم . . . .
چند روزیه که حس غریبی دارم فکر می کنم دیگه رفتنیم ولی نمی دونم کجا ؟؟!!
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
نمی دانم فلسفه زندگی چیست ؟ چرا باید بفهمم ؟ به چه خاطرباید برای زنده ماندن
تلاش کنم ؟ در پی چه هستم ؟ به چه جرمی محکوم به زندگی شدم ؟ همیشه فکر می کنم چرا من نباید یک درخت باشم ؟ به عالمی گفتم کاش من یک درخت بودم که مجبور نبودم برای بقا و ادامه زندگی ای که اصلا دلیلش را نمی دانم شب و روز در فکر دوختن کلاهی برای همنوعانم باشم . وی در جواب گفت : مگر تو از درد دل درخت با خبری ؟؟!! با خود اندیشیدم : مگه درخت هم دل داره ؟؟ مگه اونم واسه یه لقمه نون مجبور میشه پا رو وجدانش بذاره ؟؟می دونی خلاف سنگینه یه درخت چیه ؟ همونیه که تو کتابها خوندیم ، اینه که : در مسیر خطوط سیم برق و شکستن درخت و از این جور حرفا . . . او گفت یک درخت اختیاری از خویش ندارد هیزم شکن براحتی کمرش را میشکند و به آتش می افکند ، سعادت آدم بودن نصیبه تو شده و . . . سعادت آدم شدن یا تحمیل به دوش کشیدنه نام آدمیت ؟؟!! من چه آدمی هستم که صبح تا شب میدوم واسه هیچی ، اگه پاش بیفته سر خودمو هم کلاه میذارم ، شب که میام خونه . . . " با ذهنی پر از افکاره متلاشی شده ی بی سر و سامان ، با روانی لبریز از جنون زندگی ، سر بر بالینی می گذارم که غرق در آرزوی آرامش است ، در انتهای بیداری اجباری که ابتدای خواب دلخواه است ، اگر و آن هم اگر به آرامشی نه چندان پایدار دست یابم آرزو کنم آیا امکان دارد که این آرامش وجودم را فرا گیرد و جاودانه شود ؟؟!! آیا ممکن می شود که دگر پا نشوم برای رسیدن به هیچ و پوچ من راهی نشوم ؟؟ میدانم ، تو در این اندیشه ای که از سر جنون این چنین می گویم ، آری من قمار زندگی را به متاع ناچیزش باختم من بازی شروع نشده ی روزگار را واگذار کردم . زندگی جز تحیر و سرگردانی برای من چیزی نداشت ؟؟ من نتوانستم به راز معمای زندگی پی ببرم !! بدین دلیل سخت در پی مرگم . . . گویند که با مرگ می توان کلید سوالات مبهم و نامفهموم زندگی را بدست آورد . آیا این چنین است ؟؟!! نکند با مرگ غرق در ابهامه ابهام شوم ؟؟ نکند راز و معما کشک است ؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
ما همیشه چوب اشتباهات دیگران را خوردیم از روز ازل که یک سیب سرخ (وشاید گندم)
باعث رانده شدن انسان از اولی به سفلی شد ، تا کنون که . . . . کمی که فکر می کنم نمی توان بر عدل خداوندی شک نمود پس بر گفتار خویش شک می برم و اصلاح می کنم که ما ذره ذره وجود آن آدمی هستیم که آن سیب سرخ را خورد و از آن لحظه تا کنون غصه خورد پس در نتیجه من خود باعث شدم که از عرش بر فرش رانده شوم . . . . پس من هر شکستی که می خورم ریشه در افکار و رفتارم دارد در نتیجه من باید خودم را اصلاح کنم ، وبقیه انسانها نیز خودشان را واین یک قضیه ایدئالیسم هست که هیچگاه رخ نمود نمی کند پس باید سوخت و ساخت ، در صورتی که ما همیشه ساختیم و در انتها بر آتش کشیدیم . . . .
+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |
ما تو رفاقت واسه هیچکی کم نذاشتیم و هیچکی هم تو نامردی واسه ما کم
نذاشت(این ما که میگم منظورم من و جسممه) میگن آدم از هر دستی بده از همون
دست می گیره ولی ما از هر دستی دادیم از پا(تیپّا) پس گرفتیم ، زندگی من دیوار
مرگ بود ولی چه دیوار مرگی ؟ گردونه ای که من پای پیاده دورش سگ دو زدم وهیچکی
هم نفهمید . . . .
اشتباه من این بود که به رفیقم اعتماد داشتم ، من چشمامو بستمو به رفیقم گفتم
تو چشم من شو اونم نامردی نکرد و یه راست منو انداخت تو چاه و رفت ، حالا تصور
کن یه آدم کور در اعماق یک چاه . . . .
اینو بدون که آدمی تنها به دنیا میاد ، تنها زندگی میکنه و تنها تر می میره آره آدم
از خدا هم تنها تره . اصلا می دونی آدم مخفف چیه ؟ آدم مخفف کلمه آه همدمِ . . . .
من تو دنیایی زندگی می کنم (به اصطلاح زندگی می کنم) که مردمش به خون
هم تشنه هستند ، مردم در ظاهر تو روبعنوان دوست و رفیق قبول دارن ولی در
اصل و در فکر در پی چاهی برای دفن این رفاقت می گردند . . . .
من در قفسی به نام دنیا زندگی می کنم که کلید رهایی از این قفس مرگ است ،
من مرگ را هر روز با چشمان خود می بینم وبرای رسیدن به این رهایی خود را به
در و دیوار قفس می کوبم اینقدر این کار را تکرار می کنم تا همرنگ او می شوم
ولی افسوس که او هزار رنگ عوض می کند . . . .
زندانی به نام زندگی ! کلیدی به نام مرگ ! دروغی به نام من
ولی اینو بدون اون روز که منو از قفس آزاد کردند کسی برای خالی بودن دستای
من گریه نکرد ، کسی اصلا به روی خود هم نیاورد . . . .
زندگی به وسعت غم غم انگیز است و به کوچکی خود کوچک ، افسوس که
نمی توانم سنگینی افکارم را بر روی کاغذ آورم . . . .
این قسمتی از افکار متلاشی شده من بود . . . .
+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 8:56 بعد از ظهر توسط مــــــــــــــــرداب شماره 13 |